مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

عشق مامان وبابا

گل شیطون زندگیمون دوست دارم

1391/7/11 9:18
نویسنده : مامان مبینا
937 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستهاي  خوبم سلام به همه اونهايي كه به وبلاگم سر ميزنيد امروز تونستم بيام وبلاگ عسلكم رو آپ كنم آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ كه از شيطوني هاش واز شيرين زبوني هاش هر چي بگم كم گفتم  نميدونيد عسل ماماني مبينا جونم چه قدر دوست داشتني شده عاشق حرف زدنهاشم عاشق بازي هاي با مزه اش هستم  .

از بازي هاش بگم كه آمپول زدن از مهمترين بازي هاي مبينا شده اونقدر به من آمپول زده كه ديگه اگه سرنگ سوزن داشت تا حالا مرده بودم

عزيزكم هفته پيش به خاطر عفونت ادراري 3 روز بيمارستان بستري شده بود حسابي رو ذهنش وبازي وحركاتش اثر گذاشته همش داره  اون روزها رو تكرار ميكنم تكه كلامش شده ((من دوروز بيمارستان خوابيده بودم خاله سون زد)) الهي مامان بميره برات

تو اين چند وقته خيلي سرمون شلوغ بود اول از همه  مهمون داشتم به مدت يك هفته بعد دنبال خونه مگشتيم وبعد هم اساس كشي وبعد از اون مريضي مبينا وبعد هم خودم كه الان يك هفته است حسابي مريضم تازه امروز يك كوچولو بهترم تازه دخملكم ديروز من رو برد دكتر  وبه قول خوش يك ساعت خوابيدم بيمارستان خاله به من سوزن زد  حسابي حالم بد بود وتنهايي با مبينا رفتيم دكتر وزير سرم بودم تا اينكه بابايي اومدم نجاتمون داد تازه بهمون يك ناهار خوشمزه هم داد  امروز خدا رو شكر بهترم  الان هم دخملكم خوابيده اگه بيدار بود كه يك خط هم نميتونستم بنويسم اصلا نميزاره به كامپيوتر دست بزنم ميگه مال من بابا سركاره . منم كه اين وسط هيچي ديگه ... حق استفاده ندارم هههه.

ياد اون روزهايي افتادم كه براي راه رفتن وحرف زدنهاي مبينا نگران بودم از همه ميپرسيدم  تا مطمئن بشم مشكلي نداره ولي الان ديگه به اون روزهاي خودم ميخندم  خوب ديگه بي تجربه بودن   اين جوري ميشه ديگه ههه برم تا مبينا بيدار نشده يك ذره به كار وزندگي برسم

دوستون دارم

خداحافظ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)